تبليغاتX

اين وبلاگ و تموم وجودمو تقديم ميكنم به عشقم

...دنیا فقط عشق


...دنیا فقط عشق




درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

دوستان

دوستان عاشق

نويسنده :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :

تبليغات ويژه قالب ساز :
چشمان

چشمان هيچ گاه دروغ نمي گويند

 

و توچه مي داني از راز نهفته چشمانم ؟ ؟ و مي گويند عشق

     در زمين پست هنوز پا برجاست افسوس كه سال هاست

           سياهي دل ما آن را بين خروارها خاك مدفون كرده است

               مردمان اين خاك بيگانه اند با اين واژه مقدس

جايگاه عشق مقدس ترين حريم دنياست و عاشقي پاك ترين فرد هستي

      تو نامش را عشق مي داني و نمي داني  هيچ از اين واژه ؟

         تو عشق را مي فروشي... با چيزهاي دنيوي بي ارزش  عوضش مي كني

               و نام اين را عشق مي نامي ؟ امروز عاشق و فردا فارغ

اين عشق نيست هوس است و سياهي در دل اين نا مردمان رخنه كرده

       و هر روز از ارزش ها دور مي شويم

 

چشمان هيچ گاه دروغ نمي گويند .....


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 88/05/23 در ساعت: 8:9 بعد از ظهر
|+|
میخوام دوباره شروع کنم

سلام به همه دوستاي خودم

ببخشيد كه خيلي وقته آپ نكردم و از كسايي كه توي اين مدت بهم سرزدن و كسايي سرنزدن تشكر مي كنم .

ازتون مي خوام بهم كمك كنيد تا بتونم دوباره شروع به نوشتن وآپ كردن وبلاگم بكن


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 88/05/23 در ساعت: 7:14 بعد از ظهر
|+|
ولنتاین
 

Valentine's

روز ولنتاین (روز عشاق و یا روز عشق ورزی) عیدی در روز ۱۴ فوریه (۲۵ بهمن‌ماه) و در برخی فرهنگ‌ها روز ابراز عشق است.

 

 

سلام

اول از همه ولنتاین رو بهتون تبریک عرض میکنم

بعدشم به همین مناسبت براتون ماجرای ولنتاین رو گذاشتم برید حالشو برید :

ولنتاین اسم یک کشیش بود که در قرن اول میلادی در روم زندگی می کرد.

در ان زمان روم تحت سلطه پادشاهی جنگجو به نام کلادسیوس بود که میخواست

سربازان برای حضور سپاهش در جنگ داوطلب شوند ولی مردها نمیخواستند بجگند،

کلادسیوس این کمبود سرباز را ناشی از سستی مردها در ترک عشق می دانست،

پس همه نامزدی ها و ازدواج ها را ممنوع اعلام کرد.

همانطور که گفته شد ولنتاین که در آن زمان یک کشیش بود با او به مبارزه برخاست

و عزم خود را جزم کرد تا زوج های جوان را به طور سری و مخفی به عقد هم درآورد.

وقتی پادشاه این موضوع رو فهمید بسیار عصبانی شد و او را زندانی کرد.

اما بسیاری از کسانی که ولنتاین آنها را به عقد هم در آورده بود برای دیدنش به زندان

رفتند و گل و نامه های محبت آمیز خود را از بالای دیوار زندان برای او پرتاب می کردند.

یکی دیگر از ملاقات کنندگان او دختر زندانبان بود که میگویند ولنتاین عاشق او شده بود

او هرروز به ولنتاین سر میزد و برای او غذا و... می آورد علاوه بر این روزها به دیدارش    می آمد و چند ساعتی با هم صحبت میکردند .

روزی که قرار بود ولنتاین کشته شود نامه ای برای تشکر از دختر زندانبان نوشت که با

جمله “Love from your valentine” خاتمه می یافت.

تا اینکه سرانجام در روز 14 فوریه سال 269 قبل از میلاد ولنتاین را اعدام کردند.

در سال 496 بعد از میلاد، پاپ جلاسیوس 14 فوریه را به افتخار او روز ولنتاین نامید.

و این گونه شد که 14 فوریه به روز عشق معروف شد

در این روز مردم به یاد ولنتاین مقدس جشن می گیرند. و به کسانی که دوستشان دارند هدایی چون گل شکلات و ... میدهند.

من هم چون خیلی دوستتون دارم ولنتاین رو به همتون تبریک میگم .

مخصوصاً به عشق خودم تبریک میگم چون خیلی دوستش دارم.

 

 

 


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 87/11/22 در ساعت: 1:32 قبل از ظهر
|+|
بازگشت

دنیا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد

کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد

به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسید

و

این رنج است

                             

 



دوستت دارم را این بار میخوام آروم بگم...فقط توی گوش عشقم...!


میدونی...

وقتی دلم برات تنگ می شه ....گریه ام می گیره....وقتی گریم می گیره به آینه نگاه می کنم...

توی چشمای خیسم تو رو می بینم که داری بهم لبخند می زنی، همین نگاهته که                نمی ذاره حضور مهربونت رو فراموش کنم حالاهم دلم برات تنگ شده عشقم دلتنگیم دروغ نیست.

اشکام بی بهونه نیست

لحظه هام بازم بهونتو میگیرن .اونقدر صبر کردم که دیگه انتظار رو هم  از رو بردم.
 اشکهایی رو که برای توست دوست دارم

نگاهی رو که عاشق توست  دوست دارم

تمام لحظه هایی که منتظر توهستم رو دوست دارم.

زودتر بیا

آخه اینجا یه قلبی به شوق دوباره دیدن تو زندگی می کنه....

 


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 87/08/22 در ساعت: 11:46 بعد از ظهر
|+|
تولدم مبارک

سلام بچه ها  . میخوام یه خبر بهتون بدم درمورد خودمه.

من یک سال دیگه بزرگتر شدم . نمیدونم خوشحال باید باشم  یا ناراحت.

خوشحالم برای این که بزرگ شدم .ولی ناراحتم  از این که یک سال دیگه از عمرم گذشت.

راستی من متولد 19/5/1368 هستم.

 

      تولد تولد تولدم مبارک  

       مبارک مبارک تولدم مبارک

  تولدم مبارک

 

برای روز میلاد تن من نمی خوام پیراهن شادی بپوشی ...

به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی ...

برای روز میلادم اگر تو به فكر هدیه ای ارزنده هستی مرا

با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من:

 كه با من زنده هستی...

ღ    ღ     ღ   ღ   ღ    ღ     ღ   ღ  


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 87/05/18 در ساعت: 7:30 بعد از ظهر
|+|
ترس از مرگ

ترس از مرگ


آنها که مرگ را نمی شناسند، زندگی را نیز خواهند شناخت.

اما ترس از مرگ، همیشه مانع شناخت زندگی شده است.

مرگ از سویی، پایان است و از سوی دیگر، آغاز.

هر پایانی، آغازیست.

هر آغازی نیز روزی به پایان می رسد.

زندگی مجموعه ای از آغازها و پایان های بی پایان است.

 


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 87/05/03 در ساعت: 11:39 قبل از ظهر
|+|
بازگشت

بازگشت دوباره من...


سلام به همه کسانی که در این چند مدت نبودم بهم سرزدن و منو تنها نگذاشتند.

از همه تون تشکر میکنم بابت این لطفی که نسبت به من داشتند.

توی این چند مدت که نبودم برام مشکلاتی پیش اومده بود .

ولی الان اومدم که جبران کنم.

 


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 87/05/03 در ساعت: 11:6 قبل از ظهر
|+|
گويند خدا گناهان را ببخشد

گويند خدا گناهان را ببخشد...


گویند خدا گناهات را ببخشد...گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم؟!!

 هر گاه در خلوت خودم به تو فکر میکن از شدت شرمساری سرم به زیر می‌افتد.!

هر گاه به یاد پرده ای عظیم که بر عیب‌های من کشیدی می‌افتم...

  هرگاه به یاد خوبیهایی که از من بر زبانها جاری ساختی و من لایق آن نبودم می‌افتم ...

  هرگاه به یاد نعمتهای فراوانی که به من بخشیدی و من باز ناسپاس بودم می‌افتم...

هرگاه به یاد بلاهایی که با تمام گناهکاری‌ام از من دفع کردی می‌افتم...

و هرگاه به یاد میآورم که با تمام مهربانی‌ات باز از تو گلایه‌مند بودم...

در حالی که تمام مشکلاتم از جانب خودم بود ،عرق شرم سراسر وجودم را فرا میگیرد...! و آنگاه است که از شدت خجالت نمیتوانم از تو چیزی بخواهم...

و باز وقتی به یاد پیمانهایی که یکی پس از دیگری با تو بستم و همه را شکستم می‌افتم؛ حتی روی آنکه دیگربار از تو عذر‌خواهی کنم را ندارم...!!          

اما خدایا: من که جز تو کسی را ندارم که از او کمک بگیرم

و باز راهی جز این ندارم که با تمام گناهانم و با نهایت شرمساری روی به جانب تو آورم و دست نیاز به سوی تو دراز کنم...

 

و میدانم کرم و بزرگواری تو از تمام گناهان من بیشتر است...

به قطره قطره اشک تو خدا نظاره میکند

به وقت گریه ها چرا خدا خدا نمیکنی؟!


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 87/02/27 در ساعت: 2:20 بعد از ظهر
|+|
ایوب تنها شد

 


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 87/02/13 در ساعت: 1:2 بعد از ظهر
|+|
عشق از نگاه

عشق از نگاه ...


از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟

گفت:حرام است.

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟

گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد.

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟

گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان.

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟

گفت:همپای love است .

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟

گفت : محبت الهیات است .

از استاد علوم  پرسیدند عشق چیست؟

گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد.

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟

گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست.

از استاد  فیزیک  پرسیدند عشق چیست؟

گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد.

از استاد  انشا  پرسیدند عشق چیست؟

گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد.

از استاد قرآن  پرسیدند عشق چیست؟

گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟

گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود.

از استاد زبان فارسی  پرسیدند عشق چیست؟

گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد.

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟

گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود.

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟

گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد

از خود عشق پرسیدم عشق چیست گفت فقط یک نگاه

 

 


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 87/02/06 در ساعت: 5:54 بعد از ظهر
|+|
دلم گرفت

دلم گرفت


 

امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت

 

در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت

 

انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد

 

در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت !

 

از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...

 

از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...

 

در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ...

 

در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !

 

متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی

 

از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت !!

 

یک رد ِ پا که سهم ِ من از بی نشانی است!

 

از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت

 

اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ

 

اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...

 

نه اینکه فکر کنی دل ، از تو کنده ام !

 

یا اینکه از محال ِ تمنا دلم گرفت !

 

از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد

 

در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت

 

از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو

 

آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت

 

ازین که باز تو نیستی کنار من

 

ازین که باز خسته و تنها ... دلم گرفت

 

تکرار می کنم این سطرهای کهنه را ...

 

تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت !!

 

 

 


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 87/01/30 در ساعت: 7:3 بعد از ظهر
|+|
عشق

عشق


به نظر من عشق از سه كلمه ساخته شده

ع: علاقه

ش: شديد

ق: قلبي

(علاقه شديد قلبي  به چيزي يا كسي كه  خيلي   دوستش داري ) 

حالا نظرت در مورد عشق چيه؟؟

لطفا نظرتون رو بگيد چون برام خيلي مهمه.

چون مي خوام عشق رو از نظر همه بدونم حتي يك بچه ...


 

I Love yov

S


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 87/01/25 در ساعت: 1:50 بعد از ظهر
|+|
خدا یا

 خدایا!


به من کمک کن،

به من کمک کن تا عشق او را برای همیشه حفظ کنم،

خدایا!

به من کمک کن تا عاشقانه ترین نگاه ها را در چشمانش

بریزم لطیف ترین کلمات را نثار قلب جوانش کنم.

خدایا!

 به من کمک کن تا در معبد عشق او بهترین و

شیرین ترین دعاگر باشم.

خدایا!

 به من کمک کن تا سرود عشق را به هنگام طلوع

آفتاب هر   بامداد بر لبانش جاری سازم ،

آواز عشق را در گوشش سر دهم ،

خدایا !

 بگذار او نیز مرا همچون بتی در معبد عشق

بگذارد و پذیرا شود

 

 


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 87/01/19 در ساعت: 1:19 بعد از ظهر
|+|
اي تمام آرزوهاي من

اي تمام آرزوهاي من



من به تو نياز دارم اي عشق من اي زندگي من , من را ترک نکن
سوگند به با ارزش ترين چيزي که در زندگي تو وجود دارد
که اجازه نده وجود تو را از من بگيرند و تو را از کنار من دور کنند
عزيزم تو امروز بايد اين اعتراف را بداني که
عشق تو من را به مرز ديوانگي رسانده است

  

بارون خدا


کو چيک تر که بودم

فکر مي کردم بارون اشک خداست

ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!

دوست داشتم زير بارون قدم بزنم

تا بوي خدا رو حس کنم

اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت

کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!!!

آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد

حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند

و يا از ياد خدا غافل شدند

همه مي گفتند باران رحمت خداست

ولي حس کودکانه من مي گفت:

خدا دلش از دست آدما گرفته

 

 


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 87/01/15 در ساعت: 10:57 قبل از ظهر
|+|
عیدتون مبارک

 

عيدتون مبارك 


 

من و عشقم سال نو رو به همه عاشقان تبريک ميگيم

اميدواريم که سال خوبی برای همه دوستان باشه؛

و همه عاشقا به عشقشون برسند.


يک سال تموم شد و من همچنان سر در گم ديوانه وار بدنبال تو می گردم

نفس به سختی می آيد و چه آسان می رود !!!

هوا مسموم دردهای تنهايی است

کجاست هوايی که نفس را به ياد من فرو بری ؟


هر كس هر آرزوي براي سال جديد براي من و عشقم & خودش و عشقش  داره بگه .

 


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 86/12/25 در ساعت: 10:40 قبل از ظهر
|+|
عشق

هر كاري دوست داري با من بكن، ولي نگو ديگه دوستم ندارم


Image By Pic.Blogfa.Com

 

Image By Pic.Blogfa.Com

 

Image By Pic.Blogfa.Com

 


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 86/12/19 در ساعت: 1:29 بعد از ظهر
|+|
چقدر سخته

چقدر سخته


چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو

 ازت دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، رو به

 قلبت هدیه داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی

 حس کنی که هنوز هم دوسش داری

 چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری

تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده

 چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف

 بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی

 چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک

 گونه ها تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که

 هنوز هم دوسش داری

 چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی

 و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب

 بگی گل من باغچه نو مبارک...

 

 

به نام آنكه ليلي را براي مجنون ، شيرين را براي فرهاد و

تو را براي من آفريد.       

میدونی طاقت جدايي رو ندارم

با تو من مث صد تا بهارم

میخوام که نری تو از کنارم

ازت ز يا د خاطره دارم

میخوام اسمتو من نفس بذارم

از تو بگم در سايه سارم

هرجا بری من دوست میدارم

از عاشقای اين ديارم

بياد شبهای زير بارون

که خيس میشد تموم سروپاهامون

شبا همش من خواب تو رو مي بينم

بين هفت تا آسمون ، رو زمينم

 Image By Pic.Blogfa.Com

 

 

 


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 86/12/18 در ساعت: 7:52 بعد از ظهر
|+|
يادم باشد

یادم باشد


يادم باشد حرفي نزنم كه به كسی بربخورد

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد

خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست

يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر

و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم

يادم باشد در برابر فريادها سكوت كنم

و براي سياهي ها نور بپاشم

يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم

و از آسمان درس پاك زيستن

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست ...

يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن

به دنيا آمده ام ..... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان

 يادم باشد زندگي را دوست دارم

 

زيباست اگر


با تو بودن همه چي زيباست

تحمل كردن زيباست اگر قرار باشد به تو برسم

انتظار آسان است اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم

زندگي شيرين است اگر قرار باشد مزه ي دستان تو را بچشم

مشكلات حل مي شود اگر قرار باشد روزي به پاي تو بميرم

اشك ها همه به لبخند تبديل مي شود اگر قرار باشد تو را يك بار ببوسم

و لبخندها دوباره به اشك ، فقط اگر ببينم خيال رفتن داري

اما بدان دوستت دارم از پشت اين همه فاصله از پشت اين همه حرف

حاضرم براي رسيدن به تو اي عشقم(S)   هر كاري بكنم

 


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 86/12/15 در ساعت: 10:49 قبل از ظهر
|+|
عشق واقعی

عاشقم


 هنوز عاشقم با اینکه عشق برام یه کابوسه . . . هنوز عاشقم با وجود اینکه عشق برام یه شکنجه است . . . عاشق موندم چون با خودم قسم خورده ام که عاشق بمونم . . . با اینکه عشق یه بازیه من این بازی رو دوست دارم . . . چون هم بازیه من تا اخرش می مونه و منو دوست داره . . . با اینکه عشق زود گذره ولی من گذر این لحظه ها رو دوست دارم چون می دونم زندگی و عمر زود تر از عشق به پایان می رسه. . . صادق باش ای عشق جاودان . . . لایق باش . . . لایق این دل پر از درد من باش می دونم که تو لایقی . . .     می دونم که صداقت دل تو اونقدر هست که دل پر از فروغ منو شرمنده پاکی کنه . . . بمون با من . . . بمون چون دوستت دارم بیشتر از اونی که فکر کنی . . . یا تو قصه ها بخونی . . . باید به حرف اونایی که می گن عشق براشون بی معناست بی توجه بود . . . عشق تو این دور و زمونه نیست ولی من بهش اعتقاد دارم بزار فکر کنن دیوونه ام


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 86/12/11 در ساعت: 1:53 بعد از ظهر
|+|
حمید مصدق

ارمغان شب


زندگی چون جمله هایی بود بی پایان

سربهای داغ

 نقطه ای در انتهای سطرهایی مختصر بودند

قلبها با قلبها نا آشنایی داشت

 دستها با دستها

بیگانه تر بودند

در شب طولانی سنگین

 کورمالان گرچه یاران در سفر بودند

سخت از هم بی خبر بودند

 از دورویی های بی پروا

وز نگاه سرد گستاخانه بی شرم این و آن

 آن و این در ‌آتش عصیان و خشمی شعله ور بودند

نی امیدی بود

 نه نویدی بود

 نه به سر شوری

نه در دل اشتیاقی بود

 و لبان رازداران

 در خطر بودند

 دلهره

 اندوه

 نشئه مرفین ذلت بار

 وفساد و شهوت تند جوانی

 جلوه گر بودند

در شبی اینگونه جانفرسا

در شبی این گونه ذلت بار

 مردم آزاده بیدار

چشم بر راه سحر بودند

 حميد مصدق

 


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 86/12/10 در ساعت: 7:29 بعد از ظهر
|+|
داستان یک عشق

داستان یک عشق


یکی بود یکی نبود
يه روزی از روزا
با يه دختری آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمی دونستم چه جوری بهش بگم.
چه جوری نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر کاری که می تونستم می کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش کردم
٬ قلبمو پس داد!
دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.
همين جور عاشقش موندم...
يه روز اومد گفت:
" اين دوستمه اسمش سعيد هست."
يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
ديگه چيزی از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟"
با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه
٬
لبخند زدم و گفتم:
"بله که می تونی."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
چندين ماه گذشت...
يه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمی فهميدم چی ميگه.
منگ شده بودم.
يهو ديدم داره ميگه:
"... کوشي؟ الوووووو...."
گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.
ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.
هنوزم عاشقش بودم. ولی ...
گفت:
"يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت."
تا پنجشنبه بياد
٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.
همه چيز واسم مثل جهنم بود.
نمی تونستم تحمل کنم.
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.
دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
به سالن که رسيدم
٬ اونو توو لباس عروس ديدم.
چقدر زيبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!"
گونه اش رو بوسيدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم!...

 

heart.jpg 


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 86/12/07 در ساعت: 12:52 بعد از ظهر
|+|
عاشقانه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 86/12/03 در ساعت: 7:57 بعد از ظهر
|+|
جملات عاشقانه

عشق را دوست دارم


اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت ولي

 مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفها م گوش بدي  خبر م کن........قول مي د م که  خيلي سا کت باشم ا گه يه روز خواستي در بري        باز م خبر م کن......قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما .................... اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد.......... سريع به ديدنم بيا حتمآ بهت احتياج دارم.



شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!

 



باور کن که دوستت دار م ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، نفس کشيدنم دوستت دار م .... ای اميد و آرز وی من ، دنيای من دوستت دار م.... ای تو به زيبايی يک گل سرخ ، به پاکی يک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار دوستت دار م.... ای تو فصل بهار م ، هميشه يار م ، همدم اين دل پاره پاره ا م دوستت دار م.... ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبود م ، هستی و تار و پودم دوستت دار م.... ای تو طلوع زندگی ا م ، ناجی لب تشنگی ا م دوستت دارم.... ای تو عشق زندگی ا م ، هميشگی ا م ، ماندنی ا م دوستت دار م.... دوستت دار م.

براي اوني كه تموم زندگي منه، خودش ميدونه ...


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 86/12/03 در ساعت: 6:46 بعد از ظهر
|+|
عکس هایی برای عاشقان

 

 


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 86/12/02 در ساعت: 9:54 قبل از ظهر
|+|
...به خاطر تو

به خاطر تو


پرسید: به خاطر کی زنده هستی؟

با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو

بهش گفتم : به خاطر هیچکس

پرسید: پس به خاطر چه چیز زنده هستی؟

با اینکه دلم فریاد میزد به خاطر تو

با یک بغض غمگین گفتم : به خاطر هیچ چیز

ازش پرسیدم : تو به خاطر چی زنده هستی؟

در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود گفت : بخاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است

 


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 86/11/30 در ساعت: 4:31 بعد از ظهر
|+|
وقتی خواستم...

وقتي خواستم


وقتي خواستم زندگي كنم، راه را  بستند.

 وقتي خواستم راه عشق روم، گفتند گناه است.

وقتي خواستم سخن بگويم، گفتند دروغ است.

وقتي خواستم گريه كنم، گفتند بچه گانه است.

وقتي خنديدم، گفتند ديوانه است و حالا كه سخن نمي گويم، 

می گويند عاشق است
نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 86/11/22 در ساعت: 5:32 بعد از ظهر
|+|
منم اون ...

منم اون


منم اون شعر و ترانه

قصه های عاشقانه

                            منم اون نو ستاره

                                ابری که میخواد بباره

منم اون راه نرفته

دل از غصه گرفته

                               منم اون رود پریشون

                                 خیس نغمه های بارون

منم اون سیاهی شب

آهی که می مونه برلب

                            منم اون ناز نگاهی

                              که نداره جون پناهی

اون نگاه خسته

دل از غصه شکسته

                         منم اون درخت تنها

                            شاعر حسرت و غم ها

منم اون ناز نگاهت

تو بخوای میشم پناهت

 

 

      


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 86/11/19 در ساعت: 6:4 بعد از ظهر
|+|
منو ببخش

منو ببخش ...


 

 اگه تو رو دوست دارم خيلي زياد منو ببخش

   اگه تويي اون كه فقط دلم مي خوات منو ببخش

          منو ببخش اگه شبها ستاره ها رو مي شمارم

              منو ببخش اگه بهت خيلي ميگم دوست دارم

                     منو ببخش اگه برات سبد سبد گل مي چينم

                    منو ببخش اگه شبها فقط  تو رو خواب مي بينم

                               اگه تو رو دوست دارم خيلي زياد منو ببخش

                           اگه تويي اون كه فقط دلم مي خوات منو ببخش

 

منو ببخش اگه واسه چشماي تو خيلي كمم

    تو يك فرشته اي  و من خيلي  باشم يك آدمم

      منو ببخش اگه برات مي ميرم و زنده مي شم

         اگه با ديوونه گي هام پيش تو شرمنده مي شم

              منو ببخش اگه همش مي سپارمت  دسته خدا

                      اگه پيش غريبه ها به جاي تو مي گم شما

                منو ببخش من نمي خوام تو رو به ماه نشون بدن

                           نشوني تو نه به شب و نه دسته آسمون بدن

                               منو ببخش اگه ميخوام تو رو فقط واسه خودم

                           ببخش اگه كمم ولي.....

                                                         زيادي عاشقت شدم

 

 

اگه تو رو دوست دارم خيلي زياد  منو ببخش

اگه تويي اون كه فقط دلم مي خوات   منو ببخش

 

براي توعشقم...

 

 

 

نظر یادتون نره

 

 


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 86/11/19 در ساعت: 1:13 بعد از ظهر
|+|
یک واقعیت

یک واقعیت


نوشته ها و خط ها یادآور گذشته ها هستند گذشته هایی که هیچگاه باز       نمي گردند ورنج بودن و زیستن و رنج پژواک و ناله های غم را در گلویی خسته از فریادهای من به تصویر می کشد و من اینک می نویسم ، می نویسم تا یادگاری بماند برای  فردایی که پیری را به ارمغان می آورد.

 

 عكس عاشقانه ، عاشقانه ، عكسهاي عاشقانه ، متحرك عاشقانه  Www.Elimiz.ir


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 86/11/18 در ساعت: 9:29 قبل از ظهر
|+|
اولین نگاه به این وبلاگ

با سلام

امیدوارم که روز خوبی را تا الان پشت سر گذاشته باشید. رک و پوست کنده بگم هر کی میتونه در این وبلاگ  چیزی بنویسه اما به شرطی که شرائطش رو داشته باشه:

از این بابت که یا عاشق باشه ویا تو عشقش شکست خورده باشه چون این وبلاگ فقط برای عاشقاست و عاشقهای شکست خورده هست و هیچ مطلب دیگه ای در اینجا بجز مطالب عاشقی وجود نداره.من خودم مطالب و حرف های زیادی برای گفتن دارم.شما دوست عزیز هم اگه مطلب جالبی داشتی حتماْ بنویس( با نظر دادن) ازتون ممنون میشم..

 


نويسنده: ايوب و عشقش مورخ: 86/11/17 در ساعت: 4:30 بعد از ظهر
|+|


قالب وبلاگ
Http://www.J28.ir

هاست و دامین